ملت عشق(چهل قاعده از ملت عشق)

ملت عشق(چهل قاعده از ملت عشق)

معرفی کتاب ملت عشق (چهل قانون عشق)

کتاب ملت عشق (چهل قانون عشق)، اثر شگفت‌انگیز الیف شافاک، رمانی فلسفی، عاشقانه و عرفانی در مورد مولانا و شمس است که مفهومی بسیار عمیق و ماندگار دارد. خواندن این رمان بی‌تردید به همه‌ی ما کمک می‌کند که به خودمان، به دیگران و جهانی که از هر سو ما را محاصره کرده، عمیق‌تر نگاه کنیم و زیباتر و بهتر از قبل زندگی کنیم.

کتاب چهل قانون عشق (The Forty Rules of Love) همان رمان ملت عشق شاهکار الیف شافاک، یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های رمان ترکیه است که در چند سال اخیر بیش از 500 بار به زبان‌های مختلف تجدید چاپ شده است. البته در ایران نیز جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های چاپ شده است.

ملت عشق روایتی از دلدادگی و رهایی است. زنی زندگی آرام و یکنواخت دارد و سرانجام درگیر اندیشه‌های عرفانی می‌شود. در دل این ماجرا، داستانی از مولانا و شمس تبریزی تعریف می‌شود، که پس از گذشت قریب به هشتصد سال، هنوز هم یکی از شگفت‌انگیزترین داستان‌های عالم بشریت است!

در قسمتی از کتاب چهل قانون عشق (ملت عشق) می‌خوانیم؛

قانون اول: «خالق‌مان را همان‌طور‌ می‌شناسیم، که خود را‌ می‌بینیم. شاید وقتی نام خدا را‌ می‌شنوی، اگر موجودی ترسناک و شرم‌آور به ذهنت بیاید، به این معناست که بیشتر مواقع دچار ترس‌ می‌شوی. اما اگر هنگامی که نام خدا را‌ می‌شنوی، به یاد عشق و مهربانی بیفتی، پس بی‌شک این صفات در تو وجود دارد.»

مرد گفت: «چرند نگو. حرف‌های تو به این معناست که خدا محصول تصورات ماست. فکر‌ می‌کنم تو...»

درست در همان لحظه، از یکی از میزهای ردیف پشتی سروصدایی بلند شد و حرفش نیمه تمام ماند. وقتی به سمت سروصداها برگشتیم، دو مرد درشت‌ هیکل مست را دیدیم، که بی‌شرمانه بر سر دیگر میزها‌ می‌رفتند، ‌ آش‌هایشان را برمی‌داشتند و سر‌ می‌کشیدند. و کسی هم جرأت اعتراض نداشت.

صاحب کاروانسرا دندان قروچه‌ای کرد و گفت: «تو را به خدا این دو را نگاه کن، انگار از جانشان سیر شده‌اند. خوب تماشا کن درویش.»

مثل برق به آن سر اتاق جست. و گردن یکی از آن مشتریان مست را گرفت و مشت محکمی بر صورتش خواباند. مرد که اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشت، مثل گونی خالی نقش بر زمین شد. از دهانش جز ناله‌ای ضعیف صدایی در نیامد.

با آنکه مرد دیگر قوی‌تر به‌نظر‌ می‌رسید، به صاحب کاروانسرا حمله‌ور شد اما طولی نکشید که او هم نقش بر زمین شد. صاحب کاروانسرا با خشم به سینه مرد لگد زد، بعد انگشتان مرد را زیر چکمه‌های سنگینش له کرد. صدای شکستن استخوان دستش را شنیدم.

فریاد زدم: «بس است، می‌خواهی او را بکشی؟»

به عنوان یک صوفی، قسم خورده‌ بودم، به بهای جانم هم که شده به هیچ موجودی آسیب نرسانم. اگر ببینم فردی به کسی آسیب‌ می‌رساند، به خاطر کمک به مظلوم هر چه از دستم بر بیاید انجام می‌دهم اما به زور متوسل نمی‌شوم. تنها کاری که از دستم بر‌ می‌آمد این بود که آن دو جانی را از هم جدا کنم.

%۵۰ تخفیف
۱٫۳۶۰٫۰۰۰
۶۸۰٫۰۰۰تومان
افزودن به سبد خرید
افزودن به سبد خرید
۵۰٪
۱٫۳۶۰٫۰۰۰
۶۸۰٫۰۰۰

دیدگاه کاربران