راسکولنیکف از مهمترین شخصیتهای جهان ادبیات محسوب میشود که توسط فئودور داستایوفسکی در کتاب جنایت و مکافات خلق شده است. او جوانی است که پس از ارتکاب به قتل، با تأثیرات این ماجرا بر روح و روان خود دستوپنجه نرم میکند. این رمان جنایی از مشهورترین آثار نویسندهی خود و درعینحال از مهمترین آثار کلاسیک تاریخ ادبیات روسیه و جهان بهشمار میآید که از زمان نگارش خود تاکنون، الگو و منبع الهام نویسندگان بسیاری بوده است.
هفت سال پیش از نگارش کتاب جنایت و مکافات (Crime and Punishment)، فئودور داستایوفسکی (Fyodor Dostoevsky) در نامهاى به برادر خود، نوشته بود که طرح کلی چنین داستانی را در زندان و در دورانى که با درد و دریغ و سرخوردگى روزگار مىگذرانده، در ذهن خود خلق کرده است. او نوشته بود که این اثر، اقرارنامهاىست در شکل رمان که قصد دارد آن را با خون دلش بنویسد. سرانجام او محصول نهایی این طرح را در سال 1866 به انتشار رساند. رمان جنایت و مکافات روایت زندگی دانشجویی به نام راسکولنیکف است که طبق انگیزههایی که خودش هم از ماهیت آنها خبر ندارد، مرتکب قتل میشود. او زن رباخواری را همراه با خواهرش، که بهصورت تصادفی در زمان وقوع قتل در صحنه حاضر بوده، به قتل میرساند و سپس خود را از خرج کردن پول و جواهراتی که از خانهی آنها برداشته، ناتوان میبیند و آنها را پنهان میکند.
خواندن رمان جنایت و مکافات از نویسندهی بزرگ ادبیات روسیه، فئودور داستایوفسکی را به تمام علاقهمندان و مخاطبان ادبیات جهان اکیداً توصیه میکنیم. چراکه این کتاب تأثیری مهم و غیرقابلانکار بر جریان تاریخ ادبیات و هنر پس از خود، در تمام جهان داشته است.
«فردا سرِ ساعت هفت. یکی هم از طرف آنها میآید. بعدش میتوانی خودت تصمیم بگیری.»
زنش اضافه کرد: «یک فنجان هم چای میخوری، جانم.»
لیزاوتا، طوری که انگار هنوز مطمئن نیست، گفت: «باشد، میآیم» و سلانهسلانه راه افتاد که برود.
راسکولنیکف هم فیالفور دور شد و دیگر چیزی نشنید. آرام و بدون جلب توجه از کنارشان رد شده بود، طوری که یک کلمه را نشنیده نگذارد. اما رفتهرفته حیرتش به نوعی دلهره بدل شد، مثل اینکه مهرهی پشتش هم به مورمور افتاده بود. فهمیده بود، ناگهان، به شکلی کاملاً غیرمنتظره فهمیده بود که روز بعد، سرِ ساعت هفت بعدازظهر، لیزاوتا، خواهر پیرزن، تنها همخانهی پیرزن، در خانه نخواهد بود؛ و از این قرار، سر ساعت هفت، پیرزن در خانه تنهای تنها است.
تا خانه چندمتری بیشتر فاصله نداشت. مثل آدم محکوم به مرگی وارد اتاقش شد. به هیچ چیز فکر نمیکرد، یعنی اصلاً فکرش از کار افتاده بود؛ اما یکمرتبه با همهی وجود احساس کرد که آزادی تعقل یا آزادی اراده از او سلب شده و قرارومدار همه چیز، بهناگاه و بهطور قطعی، گذاشته شده است.
معلوم است! گیرم تصمیم میگرفت نقشهاش را عملی کند، گیرم سالها منتظر فرصت مناسب مینشست، باز هم نمیتوانست مطمئن باشد که فرصتی مساعدتر از این به چنگش میافتد، فرصتی که حالا، چنین مفت به چنگ آمده بود.