چارلی تنها یک آرزو دارد: زندگی جدید. دیگر نمیخواهد موادفروش و کارتنخواب باشد، اما انگار زخمهای روی تنش نمیگذارند که از گذشتهی تلخش بگریزد و قرار است بار خطاهایش را بهدوش بکشد. کتاب دختری با هزاران زخم ما را به آسایشگاه نوجوانان بزهکار میبرد؛ جایی که کیتلین گلاسکو قرار است ما را با دخترانی که هر کدام بهنوعی با آسیبهای اجتماعی گوناگون درگیر هستند، بهخصوص چارلی، آشنا کند. این داستان اجتماعی از پرفروشترین آثار نیویورکتایمز است.
مثل مردهای یخزده روی زمین افتاده است. دیگران و حتی خود او تصور میکنند آخرین لحظات زندگیاش را میگذارند. جان و توانی برایش باقی نمانده است. آرزو دارد تا فرشتهی مرگ زودتر بهسراغش بیاید و این شب زیبا و دانههای درخشان برف، آخرین تصویرهایی باشند که قبل از مرگ آنها را میبیند. اطرافش را خون پر کرده و از درون پارچهی گلداری که او در میان آن پیچیده شده، به بیرون سرازیر میشود. نگهبان بهسمت او میآید. چیزی که میبیند را باور نمیکند؛ دختری سرتاپا خونی که یک نقطهی سالم روی بدنش وجود ندارد، بر آسفالت یخزدهی حیاط افتاده است. معلوم نیست چه بلایی بر سر او آمده. تنهاست و قرار هم نیست نجاتدهندهای بهسراغش آید! تنهایی چارلی مثل دردهایش سهم ازلی و ابدی او از زندگی است.
کتاب دختری با هزاران زخم (Girl in pieces) داستان شاد و امیدواری نیست؛ کیتلین گلاسکو (Kathleen Glasgow) نهایت غم و رنج کشیدن را به ما نشان میدهد و با کمک نوجوانانی مثل لوئیزا، شارلوت و کاسپر تعریفمان از بدبختی را دگرگون میکند. این دختران نیز مثل چارلی زندگی خوبی نداشتهاند و کسی را ندارند که به آنها کمک کند. لوئیزا هماتاقی چارلی است و شبیهترین فرد دنیا به او. چارلی تا قبل از دیدن لوئیزا نمیدانست کسی دیگری جز خود او در این دنیا وجود دارد که روی بدنش پر از زخم و جای خودزنی وجود داشته باشد، اما از روزی که تن لوئیزا را دید، تازه متوجه شد که انگار تنها آدم بدبخت دنیا نیست. البته کیتلین گلاسکو هم مانند لوئیزا زندگی کرده است و در انتهای داستان دختری با هزاران زخم از خاطرات دوران تلخ نوجوانی خود میگوید. شاید اگر چارلی این موضوع را زودتر میدانست کمتر احساس تنهایی میکرد.
ما چارلی را میشناسیم؛ همچون او را بسیار دیدهایم؛ دختری نوجوان که در عمق رنج و بلا زیسته است. جسم و روحش مملو از زخم و درد است و هیچ خورشیدی نمیتواند قلب تاریک او را روشن کند. کتاب دختری با هزاران زخم ما را بهسراغ یکی از این دخترانی میبرد که دچار انواع آسیبهای اجتماعی است و حالا از او فقط جسدی متحرک باقیمانده. این داستان برای نوجوانان علاقهمند به قصههای اجتماعی تأثیرگذار و خواندنی است.
یک سطلزبالۀ آلومینیومی با لوگوی گربههای وحشی، یک توستر رنگآمیزی شده به شکل خالخالیِ سیاه و سفید، یک پارچ آب و یک میز عسلیِ کوچک پیدا میکنیم. بعد هم همانطور که خیلی آرام تا پایین خیابان رانندگی میکنیم، یک تشک دونفره را میبینیم که بین یک میز قهوهخوریِ شیشهای و کپهای از پوسترهای رستوران هوتر قاب گرفته شده و صاف ایستاده است. مایکی نگاه میکند جای سوختگیِ سیگار روی آن نباشد. سعی میکنم کمی شوخی کنم و میگویم این مسائل خیلی اهمیت ندارد؛ چراکه قبلاً زیر پل هوایی میخوابیدم اما او فقط اخم میکند.
تا پایین خیابان میدود و از خانهاش یک طناب میآورد تا تشک را گرد ببندد. تشک بوی سیگار و آبجو میدهد. من از خستگی کمی چشمهایم را میمالم، اما همان موقع صدای نزدیکشدن قدمهای یک نفر را میشنوم؛ رایلی است، که یک کیف پارچهای در یک دست و سیگاری در دست دیگرش گرفته. تقریباً نیمه شب است، اما او عینک آفتابی به چشم زده. به تشک و دیگر وسایل داخل وانت نگاهی میاندازد.
«اوه.» صدایش کلفت و بریدهبریده است. «برای برداشتن اثاثیه از داخل جاده فصل خیلی خوبیه.»
نور چراغ خیابان باعث شده صورتش زرد و رنگپریده دیده شود.
عینک آفتابی را روی سرش میگذارد. «بهت نگفتم توی کوچه و خیابون نگرد؟» سیگارش را داخل خیابان میاندازد. یک آبجو از داخل کیف بیرون میکشد و درش را با سگکِ کمربندش باز میکند و آن را بهسمت من میگیرد.
بخش اول: من هرگز نمیتوانم در این بدن برنده باشم
بخش دوم: در این دنیای بیکران هر کاری خواهم کرد
بخش سوم: من نمیتوانم خودم باشم