کتاب انجمن شاعران مرده داستان دانشآموزانی است که مجبورند تحت فشار مدرسه و والدین زندگی کنند؛ تااینکه یک معلم ادبیات انگلیسی خوشفکر، جوان و تازهوارد تفکرات آنها را برای همیشه تغییر میدهد و به زندگیشان معنایی دیگر میدهد. ان. اچ. کلاین بام این کتاب را در سال 1996، براساس فیلمنامهی انجمن شاعران مرده نوشت.
«چرا شاعران شعر گفتهاند؟ چرا ما باید این شعرها را بخوانیم؟ اصلاً ادبیات به چه دردی میخورد؟» اینها سؤالاتی هستند که اغلب در کلاسهای ادبیات پرسیده میشوند. اگر معلم ادبیات باشید، احتمالاً سعی کردهاید به دانشآموزانتان اهمیت ادبیات را توضیح دهید. در بیشتر این نوع کلاسها، معلمها در حال معنی کردن واژگان هستند، بیشتر به آرایههای ادبی توجه دارند و نهایتاً خود شاعر یا نویسنده را معرفی میکنند. دانشآموزان مجبورند کتابهای قطوری را بخوانند، معنای واژگان و بعضی اشعار را به خاطر بسپارند و همان سخنان معلمشان را طوطیوار تکرار کنند. کلاسهای مدرسهی عالی ولتون هم دقیقاً همین است؛ تااینکه معلم ادبیات انگلیسی جدید، جان کیتینگ، وارد میشود. کتاب انجمن شاعران مرده (Dead Poets Society) دربارهی روش تدریس همین معلم جوان، پیشرو و خلاق است. معلمی که نظیرش در سیستم آموزشی کم است؛ اما همواره در یاد دانشآموزانش میماند.
همهی نوجوانان و بزرگسالانی که به مطالعه داستانهای الهامبخش و تأثیرگذار علاقه دارند، کتاب انجمن شاعران مرده را خواندنی خواهند یافت. خواندن این کتاب را اکیداً به معلمان توصیه میکنیم.
معلم انگلیسی جدید، پیراهن و کراوات پوشیده بود اما کتی به تن نداشت، نشسته بود مقابل کلاس و از پنجره به بیرون زل زده بود. پسرها منتظر، سر جایشان آرام گرفتند و از این سرخوش بودند که میتوانستند دقایقی نفس راحت بکشند و فشار چند ساعت قبل را از تن بهدر کنند. کیتینگ همچنان به بیرون پنجره زل زده بود. پسرها معذب، شروع به جنبیدن در صندلیهایشان کردند.
بالاخره کیتینگ سرپا ایستاد، یک چوبدستی برداشت و قدمزنان شروع به بالاوپایین کردن میان ردیفهای کلاس کرد. ایستاد و به قیافهی یکی از پسرها دقیق شد، با مهربانی رو به پسری که قرمز کرده بود، گفت: «خجالتی نباش.»
همینطور که دور کلاس قدم میزد، با دقت قیافهی تکتک بچهها را برانداز میکرد. به تاد اندرسن نگاه کرد و بلند گفت: «آ ها.» سمت نیل پری رفت و دوباره تکرار کرد: «آ ها.» چوبدستیاش را به کف دست دیگر کوبید: «هوم!» و با گامهایی محکم جلوی کلاس رفت. کیتینگ با صدایی بلند فریاد زد: «ذهنهای تیز جوان!» به سرتاسر کلاس نگاه میکرد و با تعلیمی توی دستش به آنها اشاره میکرد.
ناگهان با حرکتی نمایشی پرید روی میز تحریرش و رو به کلاس کرد و با انرژی و حرارت خواند: «ای ناخدا! ناخدای من!» و بعد نگاهی به سرتاسر کلاس انداخت. «کی میدونه این عبارت برای کیه؟ کسی میدونه؟ هیچکس؟» و با نگاهی نافذ به پسرهای ساکت خیره شد. هیچکس دستش را بلند نکرد. خودش با صبر و حوصله گفت: «دانشمندان جوان من، اینها نوشتهی شاعریست به اسم والت ویتمن که خطاب به آبراهام لینکلن گفته. شما هم در این کلاس میتونید من رو آقای کیتینگ یا ای ناخدا! ناخدای من! خطاب کنید.»