گاهی برای دوباره پیدا کردن خودت باید از همهچیز دست بکشی؛ از قوی بودن، از خوب به نظر رسیدن و از تمام بایدها و نبایدهایی که سد راهت شدهاند. کتاب تصمیم گرفتم بیخیال باشم از همین نقطه، جایی میان فروپاشی و رهایی محض آغاز میشود. کیم سوهیون زنیست که یاد گرفته با خودش مهربان باشد و در دلِ خستگی، دوباره زندگی را از نو بنویسد. او در این کتاب با نگاهی صادقانه از ترس، بخشش، عشق و بازگشت به خویشتن میگوید و از مسیر دشواری که پایانش آرامشی روشن، شیرین و دلنشین را بههمراه دارد.
بعضی روزها همینطور تکراری، بیهیاهو و بیهیجان میگذرند. فقط چشم باز میکنی و میبینی دوباره صبح شده، دوباره باید بروی سر کار و دوباره لبخند بزنی و همان کارهای تکراری را عیناً انجام دهی، در حالی که میدانی دلت جای دیگریست. همه چیز طبق روال پیش میرود، اما یک چیزی ته دلت خاموش است، انگار صدای خودت را یا چیزی که قلباً خواهانش هستی دیگر نمیشنوی. شاید در لحظهای کوتاه مثل وقتی در اتوبوس نشستهای و از پنجره بیرون را نگاه میکنی، یا وقتی در حال ظرف شستنی، فکرها یکییکی میآیند و میروند و یک آن حس میکنی سالهاست که داری فقط ادامه میدهی. درست همین لحظه است که نیاز داری یکی پیدا شود و حرف دلت بشنود. کسی که خودش هم از دل همین سردرگمیها رد شده باشد و بداند چطور میشود هنوز امید داشت، ادامه داد و مهربان ماند. کتاب تصمیم گرفتم بیخیال باشم (Being Comfortable Without Effort) نوشتهی کیم سوهیون (Kim Suhyun) از همین نقطه شروع میکند؛ از خستگیهای بینام و آدمهایی که دنبال خودِ گمشدهشان میگردند و آرامآرام آن را در دلِ زندگی، اشتباهات، شکستها و عشقهای ناتمامش باز مییابند.
کیم سوهیون از روزی میگوید که شغل امنش را رها کرد تا نویسنده شود، درحالیکه همه دوروبرش از این کار او متعجب بودند و میگفتند نویسندگی برایت نان و آب نمیشود. او رها کرد، چون فهمید چیزی درونش هست که آرام نمیگیرد مگر وقتی که خودش را بنویسد... و همین تصمیم برای او آغاز سفری شد از دل ترس و ناامیدی تا آزادی و خودشکوفایی و شگفتی.
از تلاش بیپایان برای کامل بودن خسته شدهاید.
به دنبال آرامش درونی و رهایی از فشارهای بیرونی هستید.
از نقش بازی کردن و خوب بهنظر رسیدن برای دیگران خستهاید.
میخواهید یاد بگیرید با خودتان مهربانتر باشید.
به دنبال نگاهی انسانی، صادقانه و همدلانه به تجربیات زندگی هستید.
وقتی شما با خجالت و ترس با غریبهها روبهرو شوید، مضطرببودن شما را نشان میدهد؛ در واقع، یعنی خودِ واقعیتان را عقب میکشید و از ابراز آن ناتوان هستید. این وضعیت شبیه به نداشتن یک مهارت است. همانطور که با تمرین برای سخنرانی یا مصاحبه، مهارت خود را بالا میبرید، با تمرین اجتماعیبودن هم میتوانید بر خجالت خود غلبه کرده و راحتتر با افراد جدید ارتباط برقرار کنید. حالا اگر شما بهطور ذاتی فردی آرام هستید و عمداً بخواهید خودتان را فردی پرجنبوجوش و بامزه نشان دهید، در نهایت به کسی تبدیل میشوید که خودِ واقعیتان نیست. در این صورت، حتی اگر با تمام وجود نقش بازی کنید، نه خودتان احساس راحتی میکنید و نه اطرافیانتان.
اولینباری که مجبور شدم برای جمعیتی سخنرانی داشته باشم، استرس و نگرانیام باعث شد فیلم سخنرانی چند تن از سخنرانان موفق را نگاه کنم. حرفهای پر از شوخیهای بامزه و دلنشین آنها باعث شد خودم را متقاعد کنم که من هم باید مثل آنها باشم، اما هرچه سعی کردم طناز و بامزه باشم، خیلی مصنوعی و ناخوشایند به نظر رسیدم. تا اینکه بهطور اتفاقی به سخنرانیِ نویسندهای گوش دادم که در تمام طول سخنرانی جدی بود و هیچ تلاشی نمیکرد که بامزه به نظر برسد، درعینحال، حرفهایش به دل حضار مینشست. همانجا بود که فهمیدم: «آهان، پس قرار نیست همه سخنرانها بامزه باشن. هیچکس انتظار نداره که وسط سخنرانی من، قهقهه بزنه.»
مقدمه: تصمیم گرفتم زندگی متعادلی داشته باشم
فصل اول: بدون تحتتأثیر قرارگرفتن از دیگران، قوی باش
فصل دوم: بیخیال باش و راحت زندگی کن
فصل سوم: محترمانه رفتار کن، هیجانزده نباش
فصل چهارم: مضطرب نباش و با شجاعت عمل کن
فصل پنجم: بدون اینکه چیزی را تحمل کنی، با آن هماهنگ باش
فصل ششم: محبت را بهجای بیتفاوتی انتخاب کن
سخن پایانی: بیایید همدیگر را دوست داشته باشیم